از آن شب که با تو
در خواب رقصیدم ٬…
تو از ترس
دیگر نخوابیدی ..
من از شوق
تا ابد خوابیدم !! …
عمری به پای خسته از این شهر رد شدم
مسحور عشق مثل آمدن جزر و مد شدم
هرچند شد مجال و حضور تو شد محال
مانند او که خم به روی نمی آورد شدم
هر بار
چقد تاریک شد دنیا
که زیبا روی من تنها
برفت از این جهان و من
بماندم با همه غم ها
رهگذر بی تاب خیال
گاه گاهی نظری به عقب می کرد
تا بداند کجای این دنیاست
و بفهمدچرا
با همه تلاشش هنوز اینجاست
دیگه خستم
خستم از سکوتی که
صدای نفس ها آن را می شکند
تنها شادی زندگی من این است که
هیچکس نمیداند…تا چه اندازه غمگینم