انتظار...

ای همچو دریا 

زلال و بی انتها

دل من بسان دیواره ی سنگی ساحل

امواج پر خروشت را

به انتظار نشسته است.

تورا من چشم دراهم

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم

و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم


مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی

ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم "


اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...

جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم


تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود

گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم


تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب

برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم "

جای میخ همیشه روی دیوار می‌ماند 

میخ


پسر بچه‌ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه‌ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی می‌شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اول، پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد، همان طور که یاد می‌گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می‌شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان‌تر از کوبیدن میخها بر دیوار است ...

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی‌شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخها را از دیوار در آورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :
پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته‌اش نمی‌شود.

وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی می‌زنی ، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می‌گذارند. تو می‌توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.

هزینه عشق واقعی چقدراست؟

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را

با صدای بلند خواند.

او نوشته بود: صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان

 بیرون بردن زباله 1000 تومان

جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان!

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش

را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب

این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا، نظافت تو، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه عشق واقعی

من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک

شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ...

دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:

قبلاً به طور کامل پرداخت شده !!!

قابل توجه آنهایی که فکر می کنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا

که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

بعضی وقت ها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور

میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی

میشه 11.000 تومان  نه 12.000 تومان  !!!

ستاره

توی یکی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میکنی می بینی بین میلیونهاستاره یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به
خودش جلب می کنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می کنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا
می کنی تا بالاخره به خواب می ری.
اما یک شب که سرت رو رو به آسمون بلند میکنی دیگه هیچ اثری از
اون ستاره نیست
اون موقعی است که تموم غمای دنیا
هری میریزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمی کنی.
تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای..
باز هم زندگی می کنی..نفس می کشی و
دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.پس دلیلی نداره که نخوای به اون میلیونها میلیون
ستاره دیگه نگاه نکنی.
بعد از اون تصمیم هر شب می ری و یکی از اون ستا ره های خیلی
قشنگ رو تماشا میکنی و باز هم یه شب می ری و
میبینی اثری از اون ستاره نیست.
اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ
یه ستاره زیبای دیگه
همشون می رن تا اینکه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای
که توی آسمون وجود داره.